گفتند از نثر سعدی بنویس، اما خود سعدی جذابتر است. سعدی گیرم چندان خوشنام نبوده است، گیرم در گلستانش از پسری بگوید به غایت اعتدال و نهایت جمال:«ما به تو مشغول، تو با عمرو و زید» گیرم دست پایین پایین سه زن داشته است. اما آیا می توان فراموش کرد غرل های سهل ممتنع خداوند بوستان را که:«بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو»

می خواهم محکم و استوار بایستم و بگویم آن گونه که می گویند سعدی غیراخلاقی نبوده، که مشکلش نبوغش بوده است.نبوغی که وقتی در کنار پختگی سالهای سفر می نشیند گلستان به بارمی آفریند.سعدی نابغه بود و این چنین در چارچوبهای زمانه اش نمی گنجید خاصه که از روزگار و  یار بدعهدی و بی وفایی می دید.سعدی درونش می جوشد آن چنان که گویی تمام چشمه های چهارمحال در اویند و افسوس که هیچ زاینده رود و کارونی نیست که از عشق ومحبت او به اقیانوس ها پل بزند. سعدی مردی بود از عصر خویش فراتر که بد عذاب تنهایی را چشید. بی خود نیست که اولین معشوقه اش رفت سعدی به بغداد و بازگشتش به شیراز را تاب نمی آورد و بی وفایی می کند. بی خود نیست که آن پسر ماوراءالنهری جز در بامداد رحیل سعدی را نمی شناسد.  لطفاً به سعدی ظلم نکنید. همین حالا که روز سعدی است کلیاتش را از کتابخانه امانت بگیرید؛ فرقی نمی کند از گلستان حکایت یار آمدن و چراغ کشتن را بخوانید یا از بوستان:شبی یاد دارم که چشمم نخفت؛ اصلا بروید و از غرلیات «هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم» را بخوانید. فقط چند لحظه هم درد یک آدم تنها باشید.

محمد منصوری بروجنی، حقوق  84

*باید بچشد عذاب تنهایی را، مردی که ز عصر خود فراتر باشد(شفیعی کدکنی)