می کنم فریاد، ای فریاد...

  وقتی این خبر دهان به دهان می پیچد که شجریان سال 88 آواز را کنار می گذارد؛ گیرم که شایعه ای بیش نباشد، هر ایرانی غصه اش می گیرد. استاد آواز ایران در این قریب چهل سالی که خوانده؛ آیینة شادی و اندوه ملت خویش بوده است.آیینه ای چنان راست نما که هنوز همان قدر که آوازها و تصنیف های انقلابی اش چون «برادر نوجوونه»، «ایرانی!»، «سپیده» بر دل می نشیند؛ عاشقانه هایی چون «جان عشاق» و «یاد ایام» را دوست داریم. سوز «بیداد» در دلمان است و طرب «غوغای عشقبازان» بر چهره مان.

اما بیراه نیست که اگر یکی از جاودانه آثار استاد را در این سال ها «فریاد» بدانیم. فریاد که پس از بیداد یکی از سیاسی ترین کارهای شجریان با مایه های انتقادی به شمار می رود، کاری است که در میانه همکاری او با گروه بی نامش-حسین علیزاده، کیهان کلهر و فرزندش همایون-و در سال 81 آفریده شد. همکاری هشت ساله ای که از «بی تو به سر نمی شود»(77) آغاز شد و به «سرود مهر» و «ساز خاموش»(84) انجامید.

«فریاد» را مولفه های بسیاری یگانه می کند. یکی دستگاه راست پنجگاه که کار در آن اجرا شده است. راست پنجگاه دشوارترین دستگاه موسیقی ردیفی ایرانی به شمار می رود و خود استاد نیز پیش از فریاد تنها آلبوم های «راست پنجگاه» و «چشمه نوش» را در این دستگاه خوانده و آن طور که برای چشمه نوش نوشته است:« آفتابِ گوهرِ نهاد افروز اين دستگاه در آستانة خاموشی و فراموشی است»

آنچه راست پنجگاه را عزیز می کند همان است که استاد خود می گوید:« راست پنجگاه ، گوياترين زبان شکوة مينوی موسيقی ايران زمين است که هنوز هم زنده ترين نشان و گوياترين گواه برتر منشی و آیين اين آب است»

فرم آشفته و به هم ریختة این دستگاه که یکباره آواز را تصنیف می کند و از تصنیف باز به سوز آواز فرود می آید(غزل سعدی،هرکه سودای تو دارد...) نیز ناهمخوان با محتوای اعتراضی کار استاد نیست. استاد در ادامه دست به یک هنرنمایی بی نظیر می زند و غزل «سمن بویان» حافظ را  با آن لف و نشرها و تکرارهای متعدد و متکلف و شیرینش روی تصنیف می ریزد، و از شعری تصنیف می سازد که گویندگان از دکلمه کردنش هم هراس دارند. کار با آواز استاد روی غزل «بیا که رونق این کارخانه کم نشود» از حافظ ادامه می یابد؛ غزلی که در آن فضا رنگ و بویی دیگر می گیرد؛ تا نهایتاً حسن ختام روی اول کار مرثیه-تصنیف «فریاد»(خانه ام آتش گرفته است...) بر روی کلام مهدی اخوان ثالث باشد.

روی دوم اما با آواز ابوعطا روی غزل «دلا بسوز که سوز تو کارها بکند» آغاز می شود با گریز و بازگشتی که در میانة کار به «چهره به چهرة» «قره العین» زده می شود؛ نوبت به هم آوازی پدر و پسر، استاد و همایون در غزل سعدی می رسد، تا همایون جوان که سالها در تنبک استادی خود را به نمایش گذاشته بود، نشان دهد که هرچند شاگرد پدر است اما می تواند هم پای او بیاید. این دیالوگ آوازی را حتماً این روزهای روی گوشی های همراه خود بسیار دیده اید: تو را سری است که با ما فرو نمی آید/ مرا دلی که صبوری ازو نمی آید. و اتفاقاً یکی از مولفه های مهم فریاد آغاز خوانندگی موثر همایون در کارهای پدر است. پس از این قطعة آوازی کوتاه و دلنشین نوبت به تصنیف «یار دلنواز» می رسد که تحریرهای «داد ای داد» استاد تلمیحی می زند به روایتی که هست از این غزل حافظ که می گوید خواجه نظری داشته به واقعة کربلا. آلبوم فریاد پر است از تصنیف ها و آوازهای پنج ستاره، اما اینک نوبت دردانه و یگانة این کار است: قطعة جنبش خیز و شورش انگیز «ترکمنِ» حسین علیزاده که در ادامه با کلام فریدون مشیری (مشت می کوبم بر در، پنجه می سایم بر پنجره ها، من دچار خفقانم،خفقان) ترکیب می شود و انقلابی به پا می کند.پس از فرودی که به راست پنجگاه می آید، کار با تصنیف «بوسه های باران» از غزلیات خراسانی دیگری یعنی دکتر شفیعی کدکنی پایان می پذیرد. کاری که در ابتدای دهة هشتاد عرضه شد و بی نشان از دهة پر جنب و جوش هفتاد نبود...

 

1984: روایتی از آینده

«جایی همدیگر را دیدار خواهیم کرد که تاریکی را در آن راه نیست» «1984» بر خلاف این جملة روشن و امیدوار کننده مالامال شکست و ناامیدی است. 1984 رمانی است که بیش از شصت سال پیش نگاشته شد و جهان سال 1984 میلادی را پیش بینی می کرد که در آن چتر کمونیسم گسترده شده و جهان تقسیم شده به سه کشور. 1984 چهرة دهشتناک بر اسب مراد نشستن اقتدارگرایی است و حکایت از روزی می کند که شده ها ناشده می شوند، روزی که بشر تنهاست.
داستان، ماجرای مردی است در سرزمینی که همه چیز در آنجا ممنوع است مگر به اجازة حکومت و اذن ناظر کبیری که معلوم نیست حقیقتاً هست یا نیست. مردی که می اندیشد در سرزمینی که حتی ازدواج هم باید برای رضایت خاطر حزب واحد(حکومت) باشد، و از قضای آمده در همان اثنا هم شیفتة زنی می شود. زنی که اگرچه مانند او نمی اندیشد اما نسبت به چارچوب هایی که هست پاک بی اعتماد و طاغی است.عشقی که گواه پایداریش آن است که «هم را لو ندهند»؛ هرچند لو ندادن همدیگر در مملکتی ناظر کبیر همه چیز را زیر نظر دارد و از جنبش جنبنده ای غافل نیست، چیز مسخره ای به نظر می آید. رمان اگرچه با شکست این عشق و این مبارزه به پایان می رسد،اما زنگ خطری است برای آن که نوع بشر حریت و آزادی خویش را به هیچ بهایی نفروشد.
جورج اورول، نویسندة کتاب، اگرچه از سه جملة: جنگ صلح است، آزادی بردگی است و نادانی توانایی است به عنوان اصول سوسیالیسم انگلیسی در دنیای فرضی خویش یاد می کند؛ اما در حقیقت می خواهد بی پرده حکایت اصول غیرعقلانی استبداد و دیکتاتوری را بگوید. چه این که در جای جای این کتاب از «دوگانه باوری» به عنوان اصل مسلمی در زندگی مردم سال 1984 یاد می شود: دوگانه باوری به این معنا که اگر حکومت خواست امروز «الف» را باور داشته باش؛ و باز اگر حکومت خواست فردا «ضد الف» را باور داشته باش.
گمان نکنید زمان 1984 گذشته است؛ 1984 خواندنی است تا زمانی که خطر استبداد هست.