می کنم فریاد، ای فریاد...

  وقتی این خبر دهان به دهان می پیچد که شجریان سال 88 آواز را کنار می گذارد؛ گیرم که شایعه ای بیش نباشد، هر ایرانی غصه اش می گیرد. استاد آواز ایران در این قریب چهل سالی که خوانده؛ آیینة شادی و اندوه ملت خویش بوده است.آیینه ای چنان راست نما که هنوز همان قدر که آوازها و تصنیف های انقلابی اش چون «برادر نوجوونه»، «ایرانی!»، «سپیده» بر دل می نشیند؛ عاشقانه هایی چون «جان عشاق» و «یاد ایام» را دوست داریم. سوز «بیداد» در دلمان است و طرب «غوغای عشقبازان» بر چهره مان.

اما بیراه نیست که اگر یکی از جاودانه آثار استاد را در این سال ها «فریاد» بدانیم. فریاد که پس از بیداد یکی از سیاسی ترین کارهای شجریان با مایه های انتقادی به شمار می رود، کاری است که در میانه همکاری او با گروه بی نامش-حسین علیزاده، کیهان کلهر و فرزندش همایون-و در سال 81 آفریده شد. همکاری هشت ساله ای که از «بی تو به سر نمی شود»(77) آغاز شد و به «سرود مهر» و «ساز خاموش»(84) انجامید.

«فریاد» را مولفه های بسیاری یگانه می کند. یکی دستگاه راست پنجگاه که کار در آن اجرا شده است. راست پنجگاه دشوارترین دستگاه موسیقی ردیفی ایرانی به شمار می رود و خود استاد نیز پیش از فریاد تنها آلبوم های «راست پنجگاه» و «چشمه نوش» را در این دستگاه خوانده و آن طور که برای چشمه نوش نوشته است:« آفتابِ گوهرِ نهاد افروز اين دستگاه در آستانة خاموشی و فراموشی است»

آنچه راست پنجگاه را عزیز می کند همان است که استاد خود می گوید:« راست پنجگاه ، گوياترين زبان شکوة مينوی موسيقی ايران زمين است که هنوز هم زنده ترين نشان و گوياترين گواه برتر منشی و آیين اين آب است»

فرم آشفته و به هم ریختة این دستگاه که یکباره آواز را تصنیف می کند و از تصنیف باز به سوز آواز فرود می آید(غزل سعدی،هرکه سودای تو دارد...) نیز ناهمخوان با محتوای اعتراضی کار استاد نیست. استاد در ادامه دست به یک هنرنمایی بی نظیر می زند و غزل «سمن بویان» حافظ را  با آن لف و نشرها و تکرارهای متعدد و متکلف و شیرینش روی تصنیف می ریزد، و از شعری تصنیف می سازد که گویندگان از دکلمه کردنش هم هراس دارند. کار با آواز استاد روی غزل «بیا که رونق این کارخانه کم نشود» از حافظ ادامه می یابد؛ غزلی که در آن فضا رنگ و بویی دیگر می گیرد؛ تا نهایتاً حسن ختام روی اول کار مرثیه-تصنیف «فریاد»(خانه ام آتش گرفته است...) بر روی کلام مهدی اخوان ثالث باشد.

روی دوم اما با آواز ابوعطا روی غزل «دلا بسوز که سوز تو کارها بکند» آغاز می شود با گریز و بازگشتی که در میانة کار به «چهره به چهرة» «قره العین» زده می شود؛ نوبت به هم آوازی پدر و پسر، استاد و همایون در غزل سعدی می رسد، تا همایون جوان که سالها در تنبک استادی خود را به نمایش گذاشته بود، نشان دهد که هرچند شاگرد پدر است اما می تواند هم پای او بیاید. این دیالوگ آوازی را حتماً این روزهای روی گوشی های همراه خود بسیار دیده اید: تو را سری است که با ما فرو نمی آید/ مرا دلی که صبوری ازو نمی آید. و اتفاقاً یکی از مولفه های مهم فریاد آغاز خوانندگی موثر همایون در کارهای پدر است. پس از این قطعة آوازی کوتاه و دلنشین نوبت به تصنیف «یار دلنواز» می رسد که تحریرهای «داد ای داد» استاد تلمیحی می زند به روایتی که هست از این غزل حافظ که می گوید خواجه نظری داشته به واقعة کربلا. آلبوم فریاد پر است از تصنیف ها و آوازهای پنج ستاره، اما اینک نوبت دردانه و یگانة این کار است: قطعة جنبش خیز و شورش انگیز «ترکمنِ» حسین علیزاده که در ادامه با کلام فریدون مشیری (مشت می کوبم بر در، پنجه می سایم بر پنجره ها، من دچار خفقانم،خفقان) ترکیب می شود و انقلابی به پا می کند.پس از فرودی که به راست پنجگاه می آید، کار با تصنیف «بوسه های باران» از غزلیات خراسانی دیگری یعنی دکتر شفیعی کدکنی پایان می پذیرد. کاری که در ابتدای دهة هشتاد عرضه شد و بی نشان از دهة پر جنب و جوش هفتاد نبود...

 

1984: روایتی از آینده

«جایی همدیگر را دیدار خواهیم کرد که تاریکی را در آن راه نیست» «1984» بر خلاف این جملة روشن و امیدوار کننده مالامال شکست و ناامیدی است. 1984 رمانی است که بیش از شصت سال پیش نگاشته شد و جهان سال 1984 میلادی را پیش بینی می کرد که در آن چتر کمونیسم گسترده شده و جهان تقسیم شده به سه کشور. 1984 چهرة دهشتناک بر اسب مراد نشستن اقتدارگرایی است و حکایت از روزی می کند که شده ها ناشده می شوند، روزی که بشر تنهاست.
داستان، ماجرای مردی است در سرزمینی که همه چیز در آنجا ممنوع است مگر به اجازة حکومت و اذن ناظر کبیری که معلوم نیست حقیقتاً هست یا نیست. مردی که می اندیشد در سرزمینی که حتی ازدواج هم باید برای رضایت خاطر حزب واحد(حکومت) باشد، و از قضای آمده در همان اثنا هم شیفتة زنی می شود. زنی که اگرچه مانند او نمی اندیشد اما نسبت به چارچوب هایی که هست پاک بی اعتماد و طاغی است.عشقی که گواه پایداریش آن است که «هم را لو ندهند»؛ هرچند لو ندادن همدیگر در مملکتی ناظر کبیر همه چیز را زیر نظر دارد و از جنبش جنبنده ای غافل نیست، چیز مسخره ای به نظر می آید. رمان اگرچه با شکست این عشق و این مبارزه به پایان می رسد،اما زنگ خطری است برای آن که نوع بشر حریت و آزادی خویش را به هیچ بهایی نفروشد.
جورج اورول، نویسندة کتاب، اگرچه از سه جملة: جنگ صلح است، آزادی بردگی است و نادانی توانایی است به عنوان اصول سوسیالیسم انگلیسی در دنیای فرضی خویش یاد می کند؛ اما در حقیقت می خواهد بی پرده حکایت اصول غیرعقلانی استبداد و دیکتاتوری را بگوید. چه این که در جای جای این کتاب از «دوگانه باوری» به عنوان اصل مسلمی در زندگی مردم سال 1984 یاد می شود: دوگانه باوری به این معنا که اگر حکومت خواست امروز «الف» را باور داشته باش؛ و باز اگر حکومت خواست فردا «ضد الف» را باور داشته باش.
گمان نکنید زمان 1984 گذشته است؛ 1984 خواندنی است تا زمانی که خطر استبداد هست.

به بهانه ی روز سعدی

 گفتند از نثر سعدی بنویس، اما خود سعدی جذابتر است. سعدی گیرم چندان خوشنام نبوده است، گیرم در گلستانش از پسری بگوید به غایت اعتدال و نهایت جمال:«ما به تو مشغول، تو با عمرو و زید» گیرم دست پایین پایین سه زن داشته است. اما آیا می توان فراموش کرد غرل های سهل ممتنع خداوند بوستان را که:«بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو»

می خواهم محکم و استوار بایستم و بگویم آن گونه که می گویند سعدی غیراخلاقی نبوده، که مشکلش نبوغش بوده است.نبوغی که وقتی در کنار پختگی سالهای سفر می نشیند گلستان به بارمی آفریند.سعدی نابغه بود و این چنین در چارچوبهای زمانه اش نمی گنجید خاصه که از روزگار و  یار بدعهدی و بی وفایی می دید.سعدی درونش می جوشد آن چنان که گویی تمام چشمه های چهارمحال در اویند و افسوس که هیچ زاینده رود و کارونی نیست که از عشق ومحبت او به اقیانوس ها پل بزند. سعدی مردی بود از عصر خویش فراتر که بد عذاب تنهایی را چشید. بی خود نیست که اولین معشوقه اش رفت سعدی به بغداد و بازگشتش به شیراز را تاب نمی آورد و بی وفایی می کند. بی خود نیست که آن پسر ماوراءالنهری جز در بامداد رحیل سعدی را نمی شناسد.  لطفاً به سعدی ظلم نکنید. همین حالا که روز سعدی است کلیاتش را از کتابخانه امانت بگیرید؛ فرقی نمی کند از گلستان حکایت یار آمدن و چراغ کشتن را بخوانید یا از بوستان:شبی یاد دارم که چشمم نخفت؛ اصلا بروید و از غرلیات «هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم» را بخوانید. فقط چند لحظه هم درد یک آدم تنها باشید.

محمد منصوری بروجنی، حقوق  84

*باید بچشد عذاب تنهایی را، مردی که ز عصر خود فراتر باشد(شفیعی کدکنی)

 

بار دیگر چراغ...بار دیگر روزنامه...

 1-وقتی گفتند: بار دیگر چراغ، از همان یکی، دو ماه پیش بلافاصله این را هم اضافه کردند که سیاسی نیست، فقط فرهنگی و اجتماعی.گفتم من که میزان سیاسی بودن نیستم که اگر یادداشتی نوشتم، حتماً سیاسی باشد. وانگهی در طول دورة اول چراغ، و هشتاد شماره ای که منتشر شد، تنها سردبیر ثابت این روزنامه، گیرم فقط برای یک هفته من بودم؛ پس برایم یک حق ویژه در شمارة اول دورة جدید قائل باشد.

2-چراغ برای من خاطرة خوب روزهای پرشور و نشاط ترم اول است.چراغ برداشت جدیدی بود برای این قلم که در پرتو فضای دانشگاه و تجربه های مدیرمسئولش، سعید حیدری، حیات پیدا کند.باید اعتراف کنم به چراغ مدیونم و این قلم حتی اگر ناکام و تاریک باشد، هستیش را مدیون نور چراغ است.

3-آن روزها فقط چراغ نبود، آنتراکت جواد معلمی عزیز هم بود. دو روزنامه که هر دو ادعای اولین بودن را داشتند. چون در آغاز انتشار این دو نشریه (زمستان 83) هنوز دانشجو نبودم؛ این دعوا خیلی برایم مفهومی نداشت. مخصوصاً شب که می شد و به خوابگاه می رسیدیم. چون از سر اتفاق بچه های فعال هر دو روزنامه در طبقة دوم بودند. همین باعث شد روز توی سر و کلة هم بزنند و شب دور هم پاتوق کنند. دقیقاً یادم هست که اتاق جواد معلمی 215 بود، اتاق سعید حیدری 217، اتاق من 218 و همین جور اتاق دیگر بچه ها تا اتاق سامان که 228 بود. امروز مدیرمسئولی چراغ را سامان به عهده دارد که آن روزها از فعالترین های آنتراکت بود. نمی دانم «آنچراغت» خواهد شد یا نه؟ ولی می دانم دعوای اول بودن دیگر ختم به خیر شده است.

4-هیچ لزومی ندارد از همه چیز وجوه نوستالژیک شان را بچسبیم. برای همین دلیل نمی شود که اگر من روزگاری به این سبکِ به اصطلاح پرده کرکره در چراغ با همین قلم می نوشتم و اکثر نوشته هایم هفت بندی بود، امروز هم این طور باشد.(چه ربطی داشت؟)

5-دیگر دارد بوی الرحمن دورة دانشجوییم تمام می شود. دوره ای که با کلی امید و آرزو و تصور شروع شد و بعدها فهمیدم، اباطیلی بیش نبود. این روزها پرم از حسرت و آه و روزهای غمناک و صد البته کلی طرح و ایده و تجربه که شاید و یقیناً بسیاری از هم دوره هایم برای بعد از دانشگاه ندارند. روزنامة چراغ یکی از این تجربه های خوب بود.

6-همان روزهای اول یک بار به سعید حیدری گفتم :«به خاطر شعر فروغ (اگر به خانة من آمدی) اسم روزنامه را گذاشتی چراغ» گفت: هم اون، هم اول فیلم هزاردستان علی حاتمی:«آیین چراغ خاموشی نیست.» چند روز بعدتر سعید در ابتدای اولین یادداشتش درترم جدید(اول 84) نوشت: حریفا رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است. الان هم من یادم افتاده به «چراغ آخر» صادق چوبک:«یه مرد پیدا بشه و چراغ آخر ما را روشن کنه» mansoori66@gmail.com

اینجا چراغی روشن است

light

اینجا چراغی روشن است
اینجا چراغی
اینجا
.


چای تلخ

قیصر امین‌پور بسیار بزرگ‌تر از کتاب‌هایش بود

عبدالجبار کاکایی معتقد است: قیصر امین‌پور بسیار بزرگ‌تر از کتاب‌هایش بود.

این شاعر در یادداشتی که در اختیار بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، قرار داده، نوشته است: قیصر معلم مهربانی و مدارا، همه را تنها گذاشت. فرصت دوستی با او تمام شد. پرده‌ی تبسم معصومانه‌اش را جمع کردند. پنجره ی لبخند آرمانی‌اش را بستند. .....

ادامه نوشته

قیصر امین‌پور بسیار بزرگ‌تر از کتاب‌هایش بود

عبدالجبار کاکایی معتقد است: قیصر امین‌پور بسیار بزرگ‌تر از کتاب‌هایش بود.

این شاعر در یادداشتی که در اختیار بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، قرار داده، نوشته است: قیصر معلم مهربانی و مدارا، همه را تنها گذاشت. فرصت دوستی با او تمام شد. پرده‌ی تبسم معصومانه‌اش را جمع کردند. پنجره ی لبخند آرمانی‌اش را بستند. .....

ادامه نوشته

بداهه‌ها و مراثی تنی چند از شاعران در سوگ دکتر قیصر امین‌پور

ادامه نوشته

سه‌شنبه؛ چرا اين همه فاصله؟

  امروز صبح خبری رسید...

 کوتاه بود و دردناک:

قیصر شعر ایران جاودانه شد ...

چه خوش گفت سالها پیش قیصر که:

گله از هر که هر کس به خدا کردم                   گله از کار خدا را به که باید گفت ؟

گزیده اخبار خبر گزاری هارا در ادامه مطلب بخوانید :

 

ادامه نوشته

تولد ومرگ اجتناب ناپذیرند فاصله ی این دو را زندگی کنیم!

و باز از خودت در آئينه بپرس: "آنسان كه مرا به دنيا آورد بار ديگر شامل لطفش چگونه خواهم بود؟" و بر صداقت اين پرسش خود را به مهربان بزرگ بسپار و بر طريقت زيباي سرنوشت ملازمي نيك انديش باش!

وجود باورها و ظهور نگرش های نادرست عمومی در رابطه اهداﺀ عضوعمده ترین علت كمبود عضو پیوندی و عدم دسترسی آسان به آن، است انسانها هیچ وقت نتوانستند و یا نخواستند خود را به جای یك بیمار نیازمند عضو پیوندی قرار دهند و دردها و رنجهای جانكاه آنان را حس كنندچنانچه ما در یابیم كه هر یك از ما هیچ وقت نمی توانیم خود را از سایرین جدا بشناسیم و چه بسا خود روزی به عضو پیوندی نیازمند شویم همواره خواهیم كوشید كه دیگران را با اهدای عضو خویش تشویق و ترغیب كنیم تا اگر خود هم گرفتار آمدیم به آسانی با پیوند عضو حیات دوباره یابیم و تا هنگامی كه اهدای عضو به بانك فرآورده های پیوندی كشور به باور عمومی مردم عادی كوچه و بازار نرسد و ضرورت آن از سوی همه هموطنان احساس نگردد اینچنین كم و كاستی های درد آور همچنان باقی خواهد بود.به امید روزی كه همگان برای اهدای اعضای خویش جهت نجات هموطنان از یكدیگر پیشی بجوییم. ..

"و هر که نفسی را حیات بخشد مانند آن است که همه مردم را حیات بخشیده است. " مائده آیه۳۲

اطلاعات بیشتر    www.iran-ehda.:


کوله پشتی

حتما در مورد برنامه کوله پشتی و مسائل پیش آمده در مورد این برنامه شنیده اید و خوانده اید؛ مصاحبه جنجالی فرزاد حسنی با سردار رادان و ادبیات نه چندان محترمانه و مودبانه ای که در این گفتگو به کار گرفته شد (جدای از اینکه آیا نفس طرح ارتقاء امنیت اجتماعی را بپذیریم یا بخواهیم شدیدا نقدش کنیم) و باعث شد تا صدای موافقین و مخالفین یکجا بلند شود. و این مساله گذشت تا اینکه این روزها دیگر فرزاد حسنی پیدایش نیست. و این طور که از اخبار پیداست پیگیری معترضین کوله پشتی نتیجه داده و فرزاد حسنی قطعا دیگر اجرای کوله پشتی را بر عهده نخواهد داشت. این مطلب را به طور ضمنی آقای مرتضی تمدن نماینده شهرکرد در مجلس و عضو شورای نظارت بر صدا و سیما عنوان کرده است. ( این هم اصل خبر از سایت عصر ایران ).
نظر شخصی من این است که آدمها نباید خودشان را زیاد مهم و پسندیده بدانند. حتی اگر در زمینه هایی به وفور دارای استعداد باشند هم نباید زیاد به این دل خوش کنند. چرا که این مطلب برای بعضی ها که ظرفیت بالایی ندارند باعث می شود تا احساس کنند تمام جامعه مشتاقانه دوستشان دارند و برایشان سر و دست می شکنند و نتیجتا دچار یک نوع به اصطلاح "خودبینی کاذب" می شوند. و این خودبینی هم سبب می شود تا لگد به بختشان بزنند و خودشان را از همان ارتفاع شهرتی که به هر وسیله ای برای خودشان کسب کرده اند به پایین بیندازند و بوم ! همه چیز تمام می شود!

پ.ن : اصولا همیشه عدم تعادل ها نتایجی این چنین را به دنبال دارد

 

سفر ايستگاه

تازه ترين مجموعه شعر قيصر امين پور  به نام (دستور زبان عشق )منتشر شد.

سفر ايستگاه را از اين مجموعه مي خوانيد:

قطار ميرود

تو مي روي

تمام ايستگاه مي رود

و من چقدر ساده ام

كه سال هاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته ايستاده ام

و همچنان

به نرده هاي ايستگاه رفته

تكيه داده ام !

 

http://www.wwwebart.com/riverart/iran/haraz/fish

http://www.wwwebart.com/riverart/iran/haraz/fish/fish_nadalian_01d.jpg
  ماهی های کوچک سنگی

                بر دستان ِ پروردگارشان ،
                                          
بوسه مي زنند
از ضرب ِ سر انگشتاني سبز ،
                                
خون ِ سرخ ،
                                                
در رگ هايشان جاري مي شود
در ذهن هايشان ،
                     
سرخ و سبز ، در هم مي آميزد
و به عمق ِ گواراي آب فرو مي روند
تا به دور از خون ِ سربي شهر ،
دگرباره ، پيوندي دهند ،
                            
مرگ را ، با زندگي ...

و آنگاه ،
           
خاک ،
              
معناي بودن را مي فهمد...

   ديروز رودخانه زنده ‌بود. خروشان وپاكيزه وپرازماهي. امروز اما رودخانه باريكه آبي ‌است بدون ماهي كه تنها لاشه‌ي حيوانات مرده و فاضلاب منازل و مغازه‌هاي اطراف را درخود دارد. دراين شرايط يك هنرمندِ نقاش (دكتر احمدنادعليان) با حك‌كردن نقشِ ماهي برسنگ‌هاي بسترِرودخانه, خاطره‌ي آب و ماهي را زنده نگه‌مي‌دارد.شاید خیلی از شما در آن هنگام که به ناگاه یا به ناچار از خیابان ولی عصر تهران(ازطالقانی تا انقلاب) گذر کردید سنگهای زخمی ناد علیان را بر بستر خیابان دیده باشید و مردی راکه خیلی راحت تر از کنارش می گذرید و در همین جاست که برای من که ساعاتی را در کنار این استاد شاگردی کردم لازم می آید تا در معرفی چند سطری بنویسم.

نادعلیان هنرمند ایرانی است که کارهای طول زندگیش در رابطه با تکریم موجودات زنده و محیط طبیعی است. برای دسترسی به این امر در کنار زندگی در طبیعت او مجسمه هایش را در محیط صلح آمیزی در طبیعت اطراف قرار مي دهد. حجاريهای نادعلیان به صورت دائمي در طبيعت فرانسه، امریکا، ايتاليا، آلمان، اسپانيا،  ازبکستان، لبنان و كشورش ايران وجوددارند.ناد عليان  زندگي در طبيعت و با طبيعت را دوست دارد.  وی در يك منطقه كوهستاني (در روستاي پلور در كيلومتر 65 تهران به آمل) و در كنار كوه دماوند زندگي ميكند و آثار  هنریش را با استفاده از عناصر طبیعی بوجود مي آورد.  براي او اشكال سنگ ها معني دارند سنگ ها با او گفتكو ميكنند. با شكوه ترين لحظه براي او زماني است كه تكه سنگي خیالش را برانگیزد...

با وی بیشتر آشنا شویم www.nadalian.com  و  www.riverart.net    

بدون شرح !!!

نظرات جالب آيت الله جناتي در مورد دست دادن مرد مسلمان و زن غير مسلمان،

پرسش۵۰ : آيا مرد مسلمان مى‏تواند با زن غيرمسلمان دست بدهد؟
پاسخ : در مجالس رسمى اگر دست دادن مرد مسلمان با زن غيرمسلمان امر ضرورى باشد، اشكال ندارد.

http://www.tiknews.net/display/?ID=26086

مرثیه دکتر علی شریعتی به قلم شهید چمران

 

 

ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من   بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.

می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.

 

ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم.


ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.

 

ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود...

 

ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.

 

ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم....


ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.

راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!

 

ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد ... .

 

‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.

 

ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد...

 

http://www.tiknews.net/print/?ID=42752 

اي خفته ! اي بيدار

اي خفته ! اي بيدار
اي دوست
 اي همسفر
 كه ماديان سفيد رويا را
 به سوي صخره هاي مشتعل مشرق
سوي سپيده سحري مي راني
 من
 يابوي پير و اخته بيداري را
 در زير ران گرفته ام اي دوست
 با كولبار سنگين از كابوس ها و خورجين هاي بذر
اي همسفر
 لختي دهانه را
 در فك راهوارت بنواز
و آرامتر بتاز
 اي همسفر
تا هر كجاي مرتع سبز فكر
تا هر كجاي بيشه مهتابي خيال
تا هر كجاي شط تماشا
كه شادمانه مي گذري مي روي
لختي درنگ كن
و صخره هاي ساكن پاياب را
 به من نشان بده
 اي يار
اي ماديان سوار سبكتاز
در اين خلنگ زار هلاك آور
تنها مرا ميان بيابان مگذار

بوسه آقای پرزیدنت

K I S S

دیدن تصویر در سایز بزرگ

در میان آراء و نظرات موافقین و مخالفین این اقدام آقای پرزیدنت، واکنش روزنامه حزب الله به بوسه رییس جمهور جالب و خوندنیه . این روزنامه می نویسد : نكته دردآور در مورد اين جلسه آن است كه شنيده‌ها حاكيست اين حركت از قبل برنامه‌ريزي شده بود و به معلم مذكور به همين منظور تأكيد شده بود تا دستكش به دست کرده تا به ظاهر كلاهي بر اين عمل غيرشرعي بگذارند. سوال اينجاست كه رئيس‌جمهور چرا از معلمين مرد خود تقدير نکرده و آنها را در آغوش پر از مهرورزي خود نفشرده است؟

پ.ن: خلاصه ما که نفهمیدیم چرا و چگونه این اقدام تاریخی صورت گرفت! شما ما رو راهنمایی کنید! البته قضیه یه مقداری مشکوکه! بنا بر قولی شایدم پای آمریکا و اسراییل وسطه !

سال نو مبارک!!!

Happy New Year

سال نو مبارک

 

با کاروان نیزه ها

نسخه PDF

برای ما، برای خود، برای دیگران                            از دکتر شریعتی

جهان ما از منظومه های بی شماری درست شده است. هر منظومه ای خورشیدی است در وسط و ستاره هایی که بر گرد آن چرخ می زنند. هر منظومه ای اوّل به شکل یک تکه ابر بزرگ است نامش سحابی است.یک سحابی به دور خود می چرخد.در همین حال تکه هایی از آن جدا می شوند و کم کم این تکه ها ستاره می شوند و آن تکة بزرگ وسطی خورشید و این گونه یک جهان خورشیدی درست می شود.

یک دانه، در خاک و آب و هوا و آفتابِ خوب؛ کم کم رشد می کند، نهال می شود و نهال بزرگ می شود و بزرگتر.درخت، شاخ و برگش سال به سال بیشتر می شود و بیشتر گل و میوه می دهد.یا یک تخم در شکم مادر که جایی است گرم و نرم و محفوظ با غذای مخصوصی به شکل خون رشد می کند و به صورت خون بسته ای در می آید و کم کم سر و تن و دست و پا پیدا می کند و چنین می شود و کامل که شد از شکم مادر بیرون می آید(تولد) تا مدتی در دامن مادر است و از پستان او شیر می مکد. اما کم کم رشد می یابد و در دهانش دندان می روید و غذا خور می شود و کم کم پاهایش قوت می گیرند و راه رفتن می آموزند و دست هایش ورزیده تر می شوند و کار کردن یاد می گیرند و کم کم زبان باز می کند و حرف زدن فرا می گیرد و مغزش به کار می افتد و هر روز بهتر می شناسد و بهتر می فهمد و به درس خواندن آغاز می کند و هر سال دانشش بیشتر می شود و تربیتش بالاتر و شعورش زیادتر و از کودکی به نوجوانی و از نوجوانی به جوانی و از جوانی به کمال می رسد. وفکر می کند و ازدواج می کند و خانواده تشکیل می دهد و یک خانم یا آقای حسابی می شود.

زندگی هم در این جهان اوّل که پدید آمد ساده بود و کم کم پیشرفت کرد؛ همه چیز در حال پیشرفت است.اگر موجودی لیاقت پیشرفت نداشت، نابود می شود.تنها لایق ها حق ماندن دارند و وقتی ماندند برای همیشه در جا نمی زنند، به پیش می روند، ساده ها پیچیده تر وضعیف ها قوی تر و پست ها عالی تر و خوب تر و ناقص ها کامل تر می شوند.زیرا در طبیعت همه چیز در تغییر و در حرکت است و رو به کمال  می رود و این است که می گویند تکامل قانون طبیعت است

اوّلین موجودات زنده، ذرات ریزی بودند که در لجن مرداب ها و آبگیرها و مانداب های کنار دریاها و رودخانه های آفریده شدند.هر کدام یک سلول.این ها را موجودات زندة تک یاخته ای می نامند.آمیب ها از این گونه اند.

هزارها سال گذشت و زندگی پیشرفت کرد و تک یاخته ای ها، تکامل یافتند و چندیاخته ای شدند و انواع گوناگون یافتند و نرم تنان به وجود آمدند.مثل کرم ها؛در اندام برخی از آن ها کم کم استخوان بندی پدید آمد و نوع کامل تری را پدید آوردند، از قبیل پرنده های هوا و ماهی های دریا و از میان استخواندارها که مثل مرغ و ماهی تخم می گذاشتند، نوع کامل تری به وجود آمد که تخم را در درون شکم خود نگاه می داشتند تا در آن جا بچه شود و سپس متولد گردد و بدین گونه از میان تخم گذاران، بچه زایان و پستانداران پدیدار شدند مثل گوسفندها، گاوها، آهوها و میمون ها و از میان پستاندارها که با چهار دست و پا راه می روند و همیشه بر روی زمین خم اند و سرشان وسیلة حمله و دفاع و جستجوی خوراکشان است، نوعی کامل تر شد.یعنی قد راست کرد و بر روی دو پایش ایستاد.

چرا کامل تر؟ چون پاهایش، دست هایش را از راه رفتن آزاد کردند و دست هایش، سرش را از جنگیدن.در نتیجه، دست هایش برای کار کردن آزاد شد و سرش برای فکر کردن.

این چنین بود که کامل ترین موجود زنده بر روی زمین پدید آمد.موجودی که زیباترین پیکر را داشت و متناسب ترین اندام ها را و ورزیده ترین دست و پنجه ها را برای گرفتن و ساختن و پرتاب کردن و زدن و نواختن و با هرگونه ابزاری کار کردن و همه کار! از سنگ انداختن و پنجه کشیدن و مشت زدن، تا نخ ریسی و ابریشم بافی و نقاشی و کنده کاری و مینیاتور و خط...!

اما همة این ها ظاهر کار است، چنین موجودی کامل ترین حیوان است، اما هنوز انسان نیست.پس کی انسان می شود؟ از وقتی که به جای طبیعت، خودش، خودش را کامل تر می سازد.از آمیب ها تا میمون ها، طبیعت بود که جانور را کامل تر می کرد.به انسان که رسید کامل تر شدن به عهدة خودش واگذار شد.

جانوران با تغییردر تنشان، کامل تر می شوند.شناگرانِ آب در خاک خزنده شدند و خزندگان پا در آوردند و رونده شدند و یا پر در آوردند و پرنده شدند.و این چنین هر نوعی کامل تر از نوع پیش شد. اما هیچ حیوانی با بی شاخ و دم شدن و راست ایستادن، انسان نمی شود. انسان با تغییر در روحش کامل می شود. از وقتی که خوب و بد را می فهمد.از کی فهمیدن خوب و بد دراو کامل می شود؟ از وقتی که می تواند برای دیگران زندگی کند.از کی می تواند برای دیگران زندگی کند؟از وقتی که می تواند این راز خدایی بزرگ را کشف می کند که «هر کس زندگی خود را به دیگران بخشید، خود از زندگی برخوردار می شود» به دنبال طعمه خود دویدن و پوزه در خاک چریدن و سر در آخور خود فرو بردن، گوسفندوار زندگی کردن است.انسان وار زندگی کردن،زندگی کردن نه برای خود که برای دیگران است.

جانور می گوید:«برای من» انسان می گوید:«برای ما»و کامل ترین انسان «انسان پارسا» است و انسان پارسا می گوید «برای دیگران» و برای دیگران زندگی کردن، کامل ترین نوع زندگی برای خود است و این درس بزرگ زندگی کردن است که باید از خود زندگی آموخت.پیکر زنده یک جامعة زنده است.جامعه ای از صدها اندام که هر کدام زندگی می کنند.

دست را ببین! زمین را شخم می زند، کود می دهد،تخم می پاشد،آبیاری می کند،نیمی از سال را در کشتزار رنج می برد، درو می کند، خرمن را می کوبد، گندم را به آسیاب می برد، از آرد نان می پزد.نان را با انگشتان خویش لقمه می کند، در چنگ خود می گیرد اکنون ثمرة کارش را در چنگ خود دارد.اما دست چه می کند؟ لقمه ای را که خود ساخته است،لحظه ای برای خود نگاه نمی دارد، تمامی آن را به دهان می سپارد، پارسایی دست را تماشا کنید! اگر ذره ای از آن لقمه پیشش بماند، به پوستش بچسبد،لای انگشتش گیر کند، زیر ناخنش رود، با وسواس و دقت بسیار، خود را تمیز می کند،حتی با آب و صابون خود را می شوید، پاک می کند.دست موجودی پاک و پارساست از آنچه خود ساخته و فراهم کرده و به چنگ آورده، ذره ای را برای خود نمی خواهد.هر چه را دارد می بخشد.همة دسترنج خویش را به دیگران می دهد.او برای دیگران کار می کند.هیچ دستی خودپرست، خودبین، طماع و حریص نیست.هیچ دستی برای خود زندگی نمی کند.دست می داند که اگر غذایی را که خود به چنگ آورده است برای خود نگاه دارد:-غذا می گندد - دست آلوده می شود پیکر می میرد و بر پیکر مرده کدام دستی است که بتواند زندگی کند؟غذا در مشتش می ماند و او گرسنه می میرد و در آخر کار این دشمنان اویند، میکروب ها و مگس ها که از دسترنج او می خورند و می رقصند و می گزند و می خوانند و چاق و چله می شوند و ....دنیا را به گند می کشند و .....

شمایل ممنوع!!!

راز رشيد

 سيدحسن حسيني

به گونه ماه
نامت زبانزد آسمان ها بود
و پيمان برادري ات
با جبل نور
چون آيه هاي جهاد
محكم
تو آن راز رشيدي
كه روزي فرات
بر لبت آورد
و ساعتي بعد
در باران متواتر پولاد
بريده بريده افشا شدي
و باد
تو را با مشام خيمه گاه
در ميان نهاد
و انتظار در بهت كودكانه حرم
طولاني شد
تو آن راز رشيدي
كه روزي فرات
بر لبت آورد
و كنار درك تو
كوه از كمر شكست

 

کربلایی که من دیده ام

عاشق، تنها تا فاصله‌ای را با چشم سر می‌بیند و به دنبال معشوق می‌رود. از آن فاصله كه گذشت دیگر چشم دل راهبر است و «با پای دل به سعی صفا می‌رود دلم!» این مرحله هم برای هر كس، حدی دارد. هر چه قدرت تخیل و شدت جذبه عاشق نسبت به معشوق بیشتر باشد فاصله بیشتری را می‌بیند و معشوق را تماشا می‌كند. اما وقتی قدرت تخیل عاشق نیز درماند و كاری از دستش نیامد، آنگاه تازه بوی خوش دلبر راهبری می‌كند..........

 

..........مهر سیدالشهدا، مهر امام حسین(ع)، سجاده مادربزرگ، مهردان چوبی مسجد محله‌مان، به كه چه بوی خوشی دارد تربت سید‌الشهدا.!.............

 

...........عاشوری سال 61 هجری گذشت و سالهای كوتاه بعد از آن نیز سپری شد درحالی‌كه مردم مدینه شورش كردند و عمال یزید آن را سركوب نمودند و مك‍ّیان با عبداله‌ بن زبیر دیرگاهی بر علیه یزید مقاومت كردند و هر سوی سرزمین اسلامی را به نوعی قهر و غضب مسلمین دربرگرفته بود و خونخواهی سالار شهیدان، حسین‌ بن علی(ع) مردم را برانگیخته بود تا به محض پیدا شدن مفر‌ّی و روزنی فریاد برآرند و خون‌ِ خون‌ِ خدا را خونخواهی كنند!............

 

..............و اینك از پس قرون و اعصار، سر عبداله‌ بن زبیر را نظاره می‌كنیم كه در تشتی مقابل ابن خازم نهاده‌اند و او آن را غسل می‌دهد و حنوط می‌مالد و كفن می‌كند كه به مدینه باز فرستد و دور تناوب ظلم و ستم را پایانی دهد كه هرگز نشود! و واعبرتا از تاریخ!

ادامه نوشته

حکمت عاشورا

اقبال لاهوری سروده است:
رمز قرآن از حسین آموختیم
زا تش او سینه ها افروختیم


برای او امام حسین علیه السلام نماد عشق است......

ادامه نوشته

عاشوراي حسيني

  روزها رازهايي درسينه دارند كه تقديم روشن بينان مي شود . آنهايي كه چشم هاي خود را به روشنايي مي بندند توانايي نگريستن به خورشيد بر آمده روز را ندارند. رازدانان روزها  از حادثه ها عبرت مي آموزند و بر واقعه ها با ديده تعبير مي نگرند، آيات نيك را شاكرند و بر نشانه هاي هيبت و عسرت صابر. زيرا شكر به فراخي و صبر به تنگي نشان خردمندي است.

عاشورا ، دهم ماه محرم ، روزپيروزي خون برشمشير است. غلبه فرياد مظلوم بر عربده كشي ظالم تا بن دندان مسلح  .......

ادامه نوشته

تاسوعا

 سخن از قيام پيامبران، امامان و مصلحان بزرگ تاريخ  بسيار است كه در اين ميان حسين(ع) جايگاه ويژه اي دارد. او شاهد و وارث تاريخي است كه در آن جنايت و بيداد و نيرنگ و فريب به نهايت رسيده است. او مي بيند كه اگر ساكت بماند همه چيز پايمال مي شود. اين است كه مراسم حج را نيمه كاره مي گذارد و به سوي شهادت مي رود. «تا به بشريت و به تاريخ بفهماند كه در حاكميت جور، حج مفهومي ندارد. تا شعار عدالت اجتماعي و قيام مردم به قسط به اجرا در نيايد، تا استعدادهاي خدايي انسان مجالي براي شكوفايي پيدا نكنند»، ........

ادامه نوشته

علت نامگذاري  ماه محرم و حرمت ويژه آن در ميان مسلمانان

تاسيس تاريخ براي مسلمانان در زمان خلافت خليفه دوم مسلمين و با مشورت علي (ع) در سال شانزدهم هجري صورت گرفته است. مبدا تاريخ را هجرت پيامبر و ماه نخست آن را محرم، سالي كه هجرت روي داده بود گرفتند ....(1) علت نامگذاري اين ماه آن بود كه در ايام جاهليت، جنگ در اين ماه را حرام مي دانستند.

ـ در دوم ماه محرم الحرام سال 61 هجري كاروان حضرت امام حسين (ع) وارد كربلا شد و سپاهيان دشمن كه هر روز بر تعدادشان افزوده مي شد در روزهاي تاسوعا و عاشورا كه روز نهم و دهم محرم مي باشد او و يارانش را به شهادت رساندند. پيشواي هشتم شيعيان امام رضا (ع) در خصوص اين ماه فرمود: در جاهليت، حرمت اين ماه نگاه داشته مي شد و در آن  نمي جنگيدند ولي در اين ماه، خونهاي ما را ريختند و حرمت ما را شكستند و فرزندان و زنان ما را اسير كردند و خيمه ها را آتش زدند و غارت كردند و حرمت پيامبر را دربارة ذريه اش رعايت نكردند. .... آيت الله ميرزا جواد ملكي تبريزي در «مراقبات» نوشته است:«كودكانم را مي ديدم كه در دهة نخست ماه محرم غذا نمي خوردند و به نان خالي اكتفا مي كردند كسي هم به آنان نگفته بود ماه محرم شروع شده است گمان مي كنم عشقي دروني آنان را برمي انگيخت.» (2) به همين دليل ماه محرم با حادثه عاشورا عجين شده است و فرا رسيدن آن دلها را پر از غم مي سازد و پيروان و شيفتگان امام حسين (ع) از اول محرم، محافل و مجالسي را سياهپوش كرده، به ياد آن امام شهيد به عزاداري مي پردازند.... (3)
 

1-(تاريخ تحليلي اسلام/ دكتر شهيدي/ ص130)
2-(پيام آورعاشورا/ مهاجراني/ص 11)
3-(با اندكي دخل و تصرف/ فرهنگ عاشورا جواد محدثي/ ص 406)

تختی 38 سال پس از مرگ هنوز زنده است!

 

ادامه نوشته